![]() |
![]() |
معرفت آزادی است |
حالا که خانه جدیدی پیدا کردهام بعد از دو سال دوباره اینجا نوشتن راحت نیست. این پست بنا بود یک جور ادای احترام یا خداحافظی باشد با خانهای که در آن متولد شدم. نوشتن روی دیوارهای اینجا از همان اول هم تنها بیان احساس های تجربه شده نبود بلکه خود شکلی از احساس کردن و احساس شدن بود. حالا که برگشتهام و به در و دیوار اینجا نگاه میکنم حس غریبی دارم. باز هم به نفس نفس میافتم و باز هم سینهام فشرده میشود و .... هنوز یادم مانده که این نشانهی چه بود.
آدرس و قالب اینجا را که عوض کرده بودم برگرداندم به آنچه که بود. دلم خواست همه چیز همان حسی را القا کند که داشت. تا اگر بخواهم از زندگی و آدمها فرار کنم بیایم اینجا و اگر تاب نیاوردم سرم را بگذارم روی پنجرهی آن بالا و زار زار گریه کنم. آدم خانهی پدریاش را اینطور میخواهد. همان طور که از کودکی بوده. جای امن بودن. اینجا خانهی من است. خانهی مادریام.
حالا باید بروم. میدانم که بازخواهم گشت. وقت دلتنگی و بیتابی و گریه.
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ -
هیچ چیز درد آورتر از این نیست که ذره ذره تجسمهای عینی ایدهآلهای ذهنیات را از دست بدهی. فرزانه ترین مردی که وجودش را از نزدیک تجربه کرده بودم مرد.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ -
میخواستم بروم اما نرفتم. خیال داشتم یک انتخاب بزرگ کرده باشم اما نکردم. همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد. صبح سفید شلوغی بود. سی ساعتی میشد که نخوابیده بودم. آفتاب که زد کلی دعوا کردم با تصویرم توی آینه. اما او مهربان بود و در امنترین گوشهی تنهاییاش بی دریغ به من پناه داد. جایی که انتظارش را نداشتم. مرا در آغوش کشید و آرامش بخشید. وقتی رسیدم به دانشگاه شاخههای درختها خم شده بود زیر بار دانههای برف. من هم یکی از این درختها بودم انگار. از پنجرهی اطاقم به حیات دانشگاه خیره شدم. به هوش جاری نسلها. از علوم تا فنی پر بود از دخترها و پسرهایی که داشتند با گلولههای برفی یکدیگر را از راه دور نوازش میکردند. همهی این یازده سال از پیش چشمم گذشت. نسل من نوازش از راه دور را هیچ وقت کشف نکرد. لحظههای با شکوه به خاطرههای دور تبدیل شدهاند. این جنایت زمان بود یا خیانت من؟ در یک آن ذهنم همچون برف انباشته بر شاخهای خمیده فرو ریخت. تمامی حس غرور ناشی از تن زدن به یک انتخاب بزرگ همچون مجسمهای یخی در برار آتشی که در درونم حس میکردم ذوب شد. ترجیح دادم بمانم و با زمان همدستی نکنم. ترجیح دادم "پیورساینتیست" نباشم وقتی قرار بود پیور بودنش به یک بعدی شدن وجود و شخصیت ساینتیستش گره خورده باشد. ترجیح دادم شبیه نشوم به سوسکهای پیر و فرتوتی که موقع اسباب کشی از زیر یخچال فرار میکنند و از فرط دور بودن از نور رنگشان پریده و سفید شدهاند. ترجیح دادم با ترجیحهای دلم زندگی کنم. نیازی به سی صد و بیست کیلومتر فاصله نبود. آنچه به دنبالش بودم نزدیکتر از آنی بود که فکر میکردم. پس زدن وسوسهی یک انتخاب بزرگ خود انتخاب کوچکی نیست. حالا به آینده امیدوارم. اسبابکشی بزرگ بالاخره یک روز اتفاق میافتد. شاید "به زودی".
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ -آدمها هرچقدر پخشتر باشند از سطح تماسشون با هم سهم کمتری میبرند. ...
پيام هاي ديگران() link شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ -
از سگ ولگرد وجودم نترس. ببین چطور له له میزنه. اون بیچاره هیچوقت استعداد تمیز و سربهزیر و لوس بودن و با یه سوت سر رسیدن و دم تکون دادن و لیس زدن کفشهای صاحبش رو نداشت. قاعدهی نگه داشتنش ساده نبود. میدونم.
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ - ... بهش گفتم اثبات نمیشه کار عقل نیست. تو کتش نرفت که نرفت. اول میخواست وجودش رو اثبات کنه. اما نشد. دندونم خیلی درد میکرد. رضایت دادم و وجودش رو فرض گرفتیم. بعد گیر داد که صفاتش رو اثبات کنه. کلی هم بهشون ور رفت. باز هم نشد. درد دندونم شدیدتر شده بود. گفتم این دیگه لق شده. بکش بندازش دور. زیر بار نرفت. بیخود نبود که بهش میگفتند میکلانژ. دندونم براش عزیز بود. آخرش رضایت دادم و صفاتش رو هم فرض گرفتیم. فرض کرد و فرض کرد و فرض کرد. تراشید و تراشید و تراشید. تو دلم گفتم آدم عاقل که رو یونیت دندون پزشکی با دندون پزشک مته برقی به دست بر سر اثبات وجود خدا بحث نمیکنه. بحث باهاش بیهوده و عقل براش بهانه بود. میکلانژ هم لابد موسی رو با دلش تراشیده بوده. یادم باشه نوبت بعدی بگم دندون عقلم رو بکشه. تو این قبیله به درد جویدن چیزی نمیخوره. فقط هر از گاهی درد میگیره.
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده كن عزم درست
كاين سبزه كه امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاك تو برخواهد رست
... پيام هاي ديگران() link شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦ - تن زدن به آن اجتناب ناپذیر بود.(نبود؟) حالا حضور دارد و همهجا را پر كرده است. بهتر بگویم، همهجا را خالی كرده است. به واژهها قابل تقلیل نیست. درك بی واسطهی آن "امر شخصی" اینگونه بود. سرد و گس و تاریك. و اینگونه مرا به ورطهی هولناك تنهایی سوق داد. درك بیواسطه چیز وحشتناكی است. حتی درك بیواسطهی یك سیب سرخ. سیب سرخی كه در درون تو گل داده، روییده و كم كم رسیده است. هیاهوی آدمهای دور و برت هم پنهانش نمیكند. كسی شیوهی تكرارش را به وقت شیرینی و شیوهی حذفش را به وقت تلخی نمیداند. طعم سیب سرخ را نباید بیواسطه چشید. نه اینكه زندگی در بهشت چیز دندانگیری باشد. نه. این پایین تنهایی خیلی زجرآور است. هرچند كه راست است. واقعی است. دروغ نیست. طعم سیب سرخ را نباید بیواسطه چشید. به وصفش در كتابها باید اكتفا كرد. دیر زمانی بود كه میپنداشتم معرفت منحصر به "امر عمومی" است. استناد پذیر و اكتساب پذیر است. آموزاندنی است. به زبان راندنی است. به نقد گذاردنی است. اما چنین نبود. ساده بودم من. معرفت تنها به اینها محدود نبود. درك بیواسطهی یك تجربهی شخصی هم بود. انزوا آور هم بود. بیانناپذیر هم بود. فهمگریز هم بود. هذیان هم بود. راستی هذیان. یادت هست؟ این وجه اندیشمندانهی جنون. به كدامیك نزدیكترم؟ هذیان یا جنون؟ حالا معلق شدام. همهی اتصالهایی كه وجودم را به آن بیرون بند میكرد چنان از هم گسستهاند كه گویی از آغاز نبودهاند. زیر پایم دیگر سفت نیست. آن انبساط سكرآور آسمانی در كنار افق آبی متلاطم را دیگر حس نمیكنم. احساس تعلیق هراسآوری جای آن را گرفته است. آرامشام را باز خواهم یافت؟ نمیدانم. نمیدانم كه میخواهمش دوباره یا نه. دروغ بود. رنجم داد. بعد از این همه درهم و برهم بودهگی كاش میشد از آینه عبور كنم و با تصویر آینهای دیوانگیهایم یكی شوم. افسوس كه نمیشود. فقط آینه مزاحم نیست. تصویر آینهای دیوانگیهایم یك مركز كایرال دارد. چشمهای كه انطباقناپذیری از آن میجوشد. حالا بعد این همه روزها كه ذره ذره خودم را جراحی كردهام (و هیچكس نفهمیده انگار) دیگر چارچوبم را به دوش نمیكشم. سبكتر شدهام ولی همهی حجم روحم مچاله میشود توی خودش. خالیتر هم شدهام شاید. از كنار كیسهی ذهنم فقط گیجی چكه میكند. هنوز هم "تحققناپذیر"ها زجرآورتر از "اجتنابناپذیر"ها سنگینی میكنند روی دلم. اگر چارچوبی مانده بود شاد میخزیدم كنج آن به هوای آرامشی هرچند كاذب. اما نه. دیگر دلم برای چارچوبها تنگ نمیشود. دلم نجوا میخواهد. به سراغ آینه میروم. خوب كه فكر میكنم میبینم عریانیام را ترجیح میدهم. تصویر آینهای دیوانگیهای من! كایرال باش اما كدر نباش.
آنجا، آن بیرون، پشت پنجرهی ادراك ما همه چیز در هم تنیده است.
ولی ما میل بی پایانی به تفكیك كردنها داریم.
چرا؟ چرا چشم و دست یا نگاه و لمس یا عشق و عقل آنچنان كه به تنهایی ما را سرشار میكنند، یكجا این طرف پنجرهی ادراك ما میل به با هم "بودن"شان نمی آید؟
من سرش نمیشود.
من دلش خون شده توی این عدم قطعیتها كه دارند احساسهایش دو به دو با هم.
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ -
نقل است (1) كه وقتی جی. ای. مور در یكی از جلسات انجمن علوم اخلاقی كیمبریج دربارهی نوع خاصی از گزارهها به صورت "P ولی من P را باور ندارم" صحبت میكرده توجه ویتگنشتاین به شدت جلب میشود. در ظاهر اهمیت موضوع برای ویتگنشتاین در این بوده كه گزارههایی مانند "اسمیت از اتاق رفت ولی من باور ندارم" مثال خوبی از "عوامل ناموجه در زبان" است و شاهد گویایی از این امر كه ممكن است گزارهای كاملا "ضد و نقیض از نگاه یك منطقدان" نباشد ولی "در عمل فاقد صلاحیت" به شمار رود. بدون شک این سوی تحلیل که مد نظر ویتگنشتاین بوده است از نگاهی منطقی-فلسفی درست به نظر میرسد. اما شاید بتوان گفت که این نوع گزارهها از جنبهی دیگری که چندان هم به معنای کلاسیک کلمه منطقی-فلسفی نیست واجد اهمیت هستند.
"P ولی من P را باور ندارم" هرچند در عمل بی صلاحیت است ولی بازتاب دهندهی "گسست"ی زجرآور میان "من" و جهان است. ورطهای هولناك میان آرزو و واقعیت. "P ولی من P را باور ندارم" یعنی یك نفر دارد هنوز در درون خویش در برابر هجوم واقعیت زشت زمان و زندگی مقاومت میكند. نقص كار شاید این باشد كه عادت كردهایم گزارهها همیشه چیزی را "روایت" كنند. اما این بار گویی كه یك نفر دارد "شكایت" میكند.
"P ولی من P را باور ندارم" گزارهی مقاومت است. گزارهی تن در ندادن است. گزارهی رنجهای انسان در شكاف "هست" و "باید" است. گزارهی "اسمیت از اطاق رفت ولی من باور ندارم" را نباید گزارشی پیرامون "اسمیت" یا "اطاق" یا "رفتن" تلقی كرد. این گزارشی دربارهی "من" و رنجهای او است. مساله "عوامل ناموجه در زبان" یا گزارههای "در عمل فاقد صلاحیت" نیست. شاید بتوان گفت كه مساله كمی هم شخصی است: اسمیت از اطاق رفته ولی من دلش رضایت نمیدهد.
با تقریب میتوان گفت كه همهی دانشمندان و بیشتر فلاسفه نهایت آرزویشان خوب "دیدن" نوع خاصی از "امر واقع" است. اما آنچه آنها جستجو میكنند تنها نوع امر واقع نیست. گاهی میشود كه دیدن انواع دیگرش زجرآور باشد. زندگی وقتی كه فقط به "دیدن" عالمانه نگذرد پر از من باور ندارمها است. من باور ندارمهایی كه "من" را احاطه میكنند. به "من" چنگ میاندازند. تكه تكهاش میكنند و میتوانند او را تا سرحد "انفصام از امر واقع"، یا به قول دكترها شیزوفرنی، پیش ببرند. خلاصه اینکه از "من باور ندارم"ها نمیتوان به سادگی یک منطقدان عبور کرد.
***
ونجلیز آهنگی دارد به نام Blade Runner. صادق یادش هست كه برای خودمان ترجمهاش كرده بودیم دونده بر لبهی تیغ. نمیدانم ترجمهی درستی است یا نه. هرچه بود ترجیح ما بود در دورهی طلاییای از زندگی كه فقط با ترجیحهایمان زندگی میكردیم. حالا اما زندگی دویدن بر لبهی تیغی است كه یك طرفش پر از بزغالهها است و سوی دیگرش پر از من باور ندارمهای زهرآلود. یك طرف تلی از حماقت و یك طرف دندانهای تیز شیزوفرنی. "اسمیت از اطاق رفت، من باور نكردم و بزغالهها نفهمیدند"
====
(1) ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری / ترجمهی حسن كامشاد
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥ -
نمیدانم چرا،
همهی عروسها قشنگاند و همهی عروسیها زشت؟
لیلای ما هم عروس شد.
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥ -
شبی از شبهای سال هزار و نهصد و بیست و نه، لودویگ ویتگنشتاین خواب بدی دید و بیدار شد و در دفتر یادداشتش نوشت: " یك واژهی نو همچون بذری تازه است كه در بستر فهم افشانده شود". آخر قرار بود كه او یك روز فیلسوف بزرگی شود و بالاخره باید از یك جایی شروع میكرد. تقریبا همهی فلسفهها و بخصوص انواع آلمانی آنها با یك بدخوابی شروع شدهاند. كابوس مادر فلسفه است. در مورد ویتگنشتاین اما من حدس میزنم كه او در خواب جدل تندی با مولوی كرده باشد. البته نمیدانم كه سیخ شومینه هم اینبار حضور داشته یا نه. شاید هم ماجرا از این قرار بوده كه شاگردهای یك استاد محترمی در هاروارد كه خیال میكردند مولوی همان بابانوئل است، چند تا شمع نذر میكنند تا پاسخهای امتحان آخر ترم را شب كریسمس بابانوئل برایشان هدیه بیاورد. حضرت مولانا هم به جای هاروارد اشتباهی میرود به خواب ویتگنشتاین و ناغافل از او میپرسد كه "هیچ گندم كاری و جو بردهد؟" از این خط روی خط شدنها آن طرف هم پیش میآید و زیاد جای نگرانی ندارد. حتی طبیعی است وگرنه هیچ كتابی نوشته نمیشد. اگر فلاسفه نبودند كه خدا درخت را خلق نمیكرد.
ایكاش حضرت مولانا به خواب ما هم میآمد تا با او راجع به این ماجرای گندم و جو چهار كلمه درد دل كنیم. درد دل كه چه عرض كنم. چهار كلمه حرف حساب. آخر حضرت استاد لطف كن و بیا تكلیف ما را با این "استفهام انكاری" كه همینطور انداختی و رفتی روشن كن. مردیم از انكار استفهام. ما سالهاست كه داریم گندم میكاریم و جو درو میكنیم. زبان و سو تفاهم شدهاند دو روی یك سكه. سكهی روابط انسانی. دلمان خوش نشد كه حتی یك بار هم شده واژهی گندم بكاریم و فهم گندم درو كنیم. میگوییم برف میگویند مرداد. میگوییم رود میگویند مرداب. میگوییم شر میگویند نسبی. میگویم سوخت میگویند صبر. میگوییم عشق میپرسند چند؟ سرزمین عجایب شده این "بستر فهم". گفتگوی تمدنها و مفاهمهی پارادایمها پیشكش. بقال سر كوچه هم دیگر زبان ما را نمیفهمد. اوژن یونسكو گفته بود داریم كرگدن میشویم، ولی فكرش را نمیكردیم كار آنقدر بیخ پیدا كند كه خربزه به شرط چاقو بخریم، مزهی خیار بدهد.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ -
آن پایینترها، "جانور پرخور سه حرفی" بازتاب احساسی بود از واقعیتی "شاید تلخ". مرگ آدمها را میخورد. این فقط یك زاویهی دید بود و زاویهی دید البته چیز خوبی است، چون میتوان آن را چرخاند و سرگیجه گرفت. من هنوز سرم گیج میرود از وقتی كه صاحبدلی یادم آورد كه "كل نفس ذائقه الموت". اول خندهام گرفت مثل بچههایی كه سوار چرخ و فلك میشوند و بعد سرگیجه شروع شد. حیفم آمد كه از باب سرگیجه هم شده ذكر این تفاوت پی دومی یا شاید دو پی دومی را اینجا نیاورم. جالب است. نه؟ درك عمومی همیشه این بوده كه مرگ همچون هیولایی زندهها را میبلعد. ولی یك نگاهی هم پیدا شده كه میگوید این شمایید كه مرگ را میچشید و تلخ و شیرینش هم پای خودتان است.
در هر حال و به رغم همهی تلقینهای دیرین جاودانگی، آدمی سوزش عدم را احساس میكند. بخصوص وقتی كه دستهای سیاه یا چه فرقی میكند سفید مرگ كسی یا چیزی را از سرشاخههای هشیار ادراكش چیده باشد. زاویهها چه اهمیتی دارند وقتی كه من هنوز دلم تنگ میشود برای آن پیرمرد آرام و صبوری كه وقتی رفت، تكیده و خمیده بود. صورتش را به تلخی در یاد دارم وقتی مشت مشت خاك سرد و سیاه میپوشاندش آن پایین توی تاریكی جهان سایهها. هرچند كه مزهی شیرین ندای "الموت حق و الحیات حق"، كه شنیدم آن لحظه از مرد تلقینخوان، هنوز زیر زبانم است.
مصداق "الذین فی اموالهم حق المعلوم" كه ذكر "یارب نظر تو برنگردد" همیشه گوشهی لبهایش برق میزد، حالا دیگر نیست. من ماندهام تنها در جهان زاویهها. از او برای من اما چیزی نمانده جز عكسی و عصایی وخاطرهای. و هم یك وجب خاك گوشهی حیاط امامزاده كه در دنیایی كه روز به روز خالیتر میشود از خدا برای چون منی كه روز به روز تنهاتر میشود در خویش، غنیمتی است. هنوز هم دلم قوت میگیرد از بوی اصالتی كه آنجا پیچیده بود لای درختهای انار و انجیر و انگور و گلدانهای شمعدانی. هرچند كه دلم میگیرد باز برای او وقتی به یاد میآورم چگونه سرشار از لذت میشد از آن پیچی كه بوتههای كاهو خورده بودند توی كرت آخر باغچه. چه میتوانم كرد جز آنكه با همهی آرزوهای وجودم گلاویز شوم در یك نغمه.
نغمهای با تلخی طعم كاهوهای آخرین كرت.
*******
ای كاش كه جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی
یا از پس صدهزار سال از دل خاك / چون سبزه امید بردمیدن بودی
(رباعیات خیام- شجریان/شاملو)
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ -
وقتی گاهی گریز میزنم به آن جای رازآلودی
که مرزهای پیچیدهی فیزیولوژی و روح را
چیزی ساده و فرار بر هم میزند،
صدایی به گوشم می خواند که زخمها اصالت دارند.
اصالت آدمها را با اصالت زخمهایشان سنجیدهاند،
آنان که فهمیدهاند.
آنان که از خیال فهم چیزی چشیدهاند.
از خود میپرسم،
وقتی که بزرگترین مرزهای تاریخ معرفت
با چند تکان کوچک میکروسکوپی آشفته میشود،
کدام اصالت باقی میماند؟
... پيام هاي ديگران() link شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ -
در سالگرد شب
آن زاغ بد خبر
آمد نشست و گفت
مردی دوباره مرد.
****
همچون گذشتهها
خبر باز ساده بود
"مردی دوباره مرد"
و آب هم از آب
حتی تکان نخورد.
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥ -
تو كه از حكایت "نشست و نوشید و رفت" رنگ غم میخورد توی نگاهت و دلت میگیرد
و كامت تلخ میشود از انفصام غایی همهی اتصالها،
هنوز خیلی خوشبختی كه از "نشست و نوشاند و رفت" نمیسوزی
در استسقای جاری زندهگی
و گلویت ترك نمیخورد از عطش ذاتی همهی سیراب شدنها.
تو كه سرشار میشوی از احساس آزادی
وقتی همهی اعتبارهای "خیر" و "صدق" و "زیبایی"
ذره ذره میسوزند و دود میشوند در تنورهی نسبیت ادراكت،
هنوز خیلی خوشبختی كه "خالی یك بزرگ" در درون سینهات نمیسوزد
و دلت برای یك "معتبر مطلق" تنگ نمیشود.
كوتاه قصه اینكه آشفتگیهای وجود تقصیر ما نبوده اند.
تقصیر ما نبوده اگر جنسمان جور در نیامده با
"خشونت آداب و رسوم و اجبار عادت به توحش زندگی اجتماعی".
توحشی كه وجه غالب آن در اصالت كاذب تقسیمبندیهاست.
تقسیمبندیهای پلیدی كه حضورشان را به ما تحمیل میكنند
و خلق شدهاند تا بیگانگان را آشنا بنمایند و آشنایان را بیگانه.
... پيام هاي ديگران() link شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥ -
وقتی برایش یك بادكنك میخریدند،
دوستشان میداشت.
وقتی برایش یك بادكنك بزرگ میخریدند،
زیاد دوستشان میداشت.
حالا هیچكس برایش بادكنك نمیخرد.
چون "او بزرگ شده است".
ولی آنها اشتباه میكنند.
هیچكس، هیچوقت بزرگ نمیشود.
این بادكنكها و دوستداشتنها هستند كه بزرگ میشوند.
آنها هنوز هم خیال میكنند كه زندگی رقابت آدمهاست.
اما اینطور نبود.
زندگی رقابت بود، اما رقابت آدمها نبود.
زندگی رقابت بادكنكها و دوستداشتنها بود،
برای بزرگ شدن.
گاهی بادكنكها عقب میافتادند،
گاهی دوستداشتنها.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥ -
قوی و شجاع بودند.
و تا بودند ته دلمان قرص بود.
تنها شدیم و حالا،
دلم برای اساطیرمان تنگ میشود.
طفلكیها گناه داشتند.
آنها را وقتی به بحث گذاشتیم،
مردند.
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ - "فزونی جستن شما را فریفت تا به گورستان ها رسیدید." (تكاثر-۱و۲) از لای خفگی این همه گرما و دود و عرق و سرسام زجرآور ترافیك، پرسان پرسان خودشان را رساندند به تیمچهی حاجبالدوله و بازارچهی بلور و یك باربرك جوانی را پیدا كردند و كلی چانه زدند كه هزار تومان نه و هشتصد تومان ... . دم خنك هوای تیمچهی حاجبالدوله با آن سقف و بنای كهنه و آن كفترهایی كه بالای سر آدمها پر میزدند داشت كمكم یاد هزاردستان علی حاتمی را زنده میكرد كه یكهو رسیدند به حجرهای كه قرار بود یك دست چینی پر تكهی اورلاندوی آلمانی بخرند، هشتصد هزار تومان... همین. و صدای چندشآور قرچ و قروچ خرد شدن استخوانهای یك تمدن پوسیده زیر گامهای یك تمدن سرحال، پس زمینهی صدای استاد چینی فروش بود كه داشت جان میكند تا بفهماند كه طرح این چینیها كوبیسم است و برای چی گل اردور خوریاش با گل در قنداناش فرق دارد و دستهی قوریاش – گلاب به رویتان – آدم را یاد دستهی آفتابههای مسی قدیم میاندازد. خلاصه اینكه یك دورهی فشردهی فلسفهی هنر پستمدرن هم پاس كردند تا معلومشان شد كه عمر استكانهای كمر باریك لب طلایی و پارچ و لیوانهای ناصرالدین شاهی تمام شده و بعد هم دو واحد آنالیز كیفی در محضر استاد چینیفروش درس گرفتند تا بفهمند كه تركیب درصد خاك فلان معدن آلمان چگونه است و چرا رنگ این بشقابها عوض سفید یخچالی مثل رنگ صورت آن جوانك باربر زرد سوخته است ... . و وقت برگشتن هم هیچكس جرات نكرد به لحظهی باشكوهی فكر كند كه یكی از این پیالههای پست مدرن از دست نوعروسی میافتد و میشكند و مهر "ناقصی" میخورد روی پیشانی این "دست" پست مدرن. و هیچكس هم نفهمید كه زندگی عجب موجود خندهآوری است و ما آدمها چقدر گریهآوریم و چقدر ابزار ابزارهایمان شدهایم. و هیچكس هم ندید كه ته همهی این ماجراها آن جانور پرخور سه حرفی لم داده و قاه قاه به ما میخندد. و من كه نشسته بودم و اینها را مینوشتم و "الهیكم التكاثر، حتی زرتم المقابر" را زمزمه میكردم به این فكر افتادم كه این ندای ترسآور آسمانی، فزونی جستن را بیشتر دشمن میدارد یا فریبخوردن را؟
... پيام هاي ديگران() link شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥ -
گاهی آنقدر دلم میگیرد از طول كشیدنها كه كلی بد و بیراه میگویم به كرونوسوس خدای تنبل زمان. آخر چه میشد اگر خورشید كمی چاقتر بود یا ماه كمی آن طرفتر پرسه میزد. یا حتی اگر زمین كمی پرخورتر بود و دیگر در هر ثانیه این همه قل نمیخورد.
اما نه، تقصیر اینها نیست. بیچاره "مه و خورشید و فلك" كه در كار خودشان بودند قبل از اینكه ما اسطرلاب بسازیم و تقویم بنویسیم. این ما بودیم كه ترجیح دادیم دایرهی ساعتهایمان دوازده قسمت باشد. آن هم مساوی!!!
این ما بودیم كه تصمیم گرفتیم سال سیصد و شصت و پنج روز باشد و سالروز تولدمان روز مهمی. راستی چرا هرسال روز تولدمان را جشن میگیریم؟ چرا هر روز ساعت تولدمان را جشن نمیگیریم؟ و یا حتی هر ساعت، دقیقهاش را یا هر دقیقه، ثانیهاش را؟ حوصلهاش را نداریم؟ یا سرمان شلوغ است؟ چرا سرمان آنقدر شلوغ نیست یا آنقدر كمحوصله نیستیم كه هر دو سال یا هر ده سال یكبار "نزول اجلالمان را به باغوحش این عالم" هورا بكشیم.
نه كه فقط جنبهی اشرف مخلوقات بودن را نداشته باشیم. رویمان هم زیاد است. مگر این ما نبودیم كه تصمیم گرفتیم درختها سالی یكبار شكوفه بدهند و این همه طول بكشد تا سیب برسد. حقمان است كه گاهی عزا و عروسیمان با هم قاطی شود. خودمان خواستیم كه اصالت آسمانی گردش زمین به دور ماه از گردش خورشید به دور زمین بیشتر باشد.
این ما بودیم كه دلمان خواست هریك روز فقط یك طلوع و یك غروب داشته باشد. "اگر و تنها اگر" از اول قرار گذاشته بودیم كه هر صد بار یا هر صدهزار باری كه خورشید طلوع میكند "یك و تنها یك" روز باشد، الان حال و روز بهتری داشتیم. آنوقت دیگر همهچیز اینقدر دور و گنگ و مجادلهبرانگیز و دستنیافتنی نبود. آنوقت شاید امروز چهلم هابیل بود و شاید همین دیروز بود كه محمد از آن كوه پایین آمده و ما را صدا زده بود. و بیشك كسی نمیدانست كه ماضی بعید چیست. و شاید دلمان برای هم تنگ نمیشد از بس حالمان حال استمراری بود. آن وقت همهی جنگهای تاریخ فقط به اندازهی قهر و آشتی بچهخالهها جدی بودند و آنوقت دیگر فقط پشهها عمرشان كوتاه نبود و حتما همهی شاعرها خیام بودند و هیچكس فیلسوف نبود.
و اگر همهچیز خوب یادمان میماند(مثل مزهی كشك بادنجان ناهار دیروز) دیگر بین "نوزده" و "بیست ویك" و "بیست و سه" شك نمیكردیم و همهی روزها و شبها قدر داشتند و در آسمان همیشه باز بود.
ولی نه، زیاد هم خوشبین نباشیم. اگر این ماییم كه آنوقت بین "صد و نوزده" و "صد و بیست و یك" و "صد و بیست و سه" شك میكردیم.
از بس كه حواسمان پرت است.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥ -
نوشتن، جنايت نيست.
پنهان كردن يافتهها و داشتهها در پشت پيچيدگی واژهها، جنايت است.
در اين عالم وجود كه خود چون جنگلی تاريك حيرت زاست،
دل دادن به پيچيدهگويی كم از گم شدن در جنگل تاريك هراس انگيز نيست.
===================================
راه هموار است زيرش دامها / قحط معنی در ميان نامها
لفظها و نامها چون دامهاست / لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست
آن يكی ريگی كه جوشد آب ازو / سخت كمياب است رو آن را بجو
مثنوی (دفتر اول)
===================================
مير داماد شنيدستم من / كه چو بگزيد بن خاك وطن
بر سرش آمد و از وی پرسيد / ملك قبر كه من ربك، من؟
مير بگشاد دو چشم بينا / آمد از روی فضيلت به سخن
اسطقسی ست، بدو داد جواب / اسطقسات دگر زو متقن
حيرت افزودش از اين حرف ملك / برد اين واقعه پيش ذوالمن
كه زبان دگر اين بنده ی تو / مي دهد پاسخ ما در مدفن
آفريننده بخنديد و بگفت / تو به اين بنده ی من حرف نزن
او در آن عالم هم زنده كه بود / حرفها زد كه نفهميدم من
نيما يوشيج
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥ - زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیافروزیش، رقص شعلهاش تا بیكران پیداست. ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست.
مسالهی اول: ما به فقر تعریف دچاریم.
ذهن ما و ذهن آدمهای اطراف ما برای بسیاری از وضعیتهای وجودی كه ممكن است تحقق یابند تعریفی ندارد. برخی از پدیدهها و یا حالات فردی و جمعی و برخی از "مناسبات انسانی" برای ما ناشناختهاند. این در حالی است كه جامعه عادت دارد به طور "سامانمند" و در عین حال تا حدودی "ناخودآگاه" از طریق ساز و كارهایی كه در اختیار دارد از پدیدهها و حالتهایی كه در دایرهی "تعاریف مستقر" نمیگنجند اجتناب كند و گاهی هم میكوشد تا آنها و عاملان آنها را "حذف" نماید.
این فقر تعریف كه به نفی بسیاری از موقعیتها، پدیدهها و رفتارهای جدید میانجامد بسیاری از فرصتها را از جامعه و افراد آن میگیرد. از این رو "فقر تعریف" به عنوان یك "مفهوم ذهنی" با "كمبود گوناگونی" به عنوان یك "حقیقت عینی" در عرصهی جامعه همارز میشود. نبود تنوع یعنی نبود خلاقیت و محدودیت گزینههای ممكن در ساحت زیست انسانی. ولی موقعیتهای جدید به هرحال بوجود میآیند و فقر تعریف به "بیچارهگی" افراد درگیر در این موقعیتها میانجامد.
مسالهی دوم: ما در آشوب تعاریف گرفتاریم.
نظم اجتماعی محصول نظم "تعاریف مستقر" در ذهن جامعه است. ذهن جامعه انباشته است از تعاریف و عمل جامعه در پرتوی تعاریفی كه در ذهن دارد شكل میگیرد. تعاریف، قراردادهای اجتماعی ناخودآگاه هستند و ما در دورهی آشفتگی تعاریف زندگی میكنیم. اجماع عمومی غالبی بر سر بسیاری از پدیدههای زندگی فردی و اجتماعی وجود ندارد. بسیاری از تعاریف هرچند كه در بلندگوهای عمومی جار زده میشوند ولی در ذهن جامعه غلبهای ندارند. حتی گاهی هیچچیز در ذهن جامعه غلبهای ندارد. این آشفتگی تعاریف در ذهن جامعه به "بیعملی"، "تضادهای اجتماعی"، چندگانگی شخصیت"، "كاهش امنیت روانی" و "خشونت" در اشكال مختلف منجر میشود. جهانی شدن هم در این ماجرا بیتاثیر نیست. هرچند كه مشكل اصلی ضعف درونی است. در بسیاری از دورههای دورتر تاریخ آدمها علیرغم همهی نداشتنها از این امنیت روانی حاصل از "زندگی زیر سایهی تعاریف مسلط" برخوردار بودهاند ولی ما امروز از آن محرومایم.
و یك "شاید پاسخ"
بسیاری از تلاشهای روشنفكری در ایران محدود بوده است به تلاش برای نفی "رفتار"، "پدیده" یا "وضعیتی" كه غلط پنداشته میشده است. این فرآیند برای روشنفكر و جامعه پرهزینه است زیرا به طرد و انزوای روشنفكر و آشفتگی ذهنی جامعه منجر میشود. از سوی دیگر جنبشهای موفق تاریخی آنهایی بودهاند كه به صورت هوشمندانه بیآنكه "رفتار"ها، "پدیده"ها یا "وضعیت"های موجود را نفی كنند به "تجدید تعریف" و از این طریق به استحاله یا تغییر كاركرد آنها پرداختهاند.مرحوم شریعتی نمونهی خوبی بود از تلاش هوشمندانه برای بازخوانی تعاریف مستقر و تلاش برای ارایهی تعاریف جدیدی كه با اهداف روشنفكری (خوب یا بد) سازگار درآید. از این منظر شریعتی یك پروژهی ناتمام است. وظیفهی روشنفكر ارایهی تعاریف تازه، بازخوانی و اصلاح تعاریف موجود و مبارزه برای نفی تعاریف غلط و فراگیركردن تعاریف جدید است.
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥ -
گذشته و حال و آینده انتزاع ذهناند از حركت وجود.
"من" دیروز و امروز و فردا یك وجود بیشتر نیست و هر نوع اتصالی با این وجود به طرز اجتناب ناپذیری اتصال با "كل" آن خواهد بود. تاریخ شخصی هر انسان تسلسل به هم پیوستهی حالات وجودی او است و نه گذشتهی او. كل این تسلسل به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه در ادراك او (و در او) حضور دارد و به او شكل میدهد. قطعه قطعه كردن آدمها و قطع "همبستگی" ها و "برهمكنش" های میان این قطعات ممكن نیست.
هر "افراز"ی در مجموعهی وجود یك "تقریب ذهنی" است.
تحلیل مبتنی بر "ضروریات سنی" یك "این همان گویی" ابطال ناپذیر و تا حدودی خالی از "لطف" است. تحویل و تقلیل پدیدههای انسانی به ضروریات سنی چیزی به معرفت ما در مورد آنها نمیافزاید و تنها شاید وقتی كلافهایم دل ما را خنك كند. این لباس را میتوان به تن هر رفتاری پوشاند. با این نگاه میتوان هر پدیدهی انسانی را (هر چقدر هم بدیع باشد) توجیه كرد و توجیهی كه خصلت پیشگویانه ندارد به باید و نبایدی منطقی نمی انجامد. از پشت عینك "ضرورت سن" همه چیز اجتناب ناپذیر مینماید و "انتخاب و مسولیت" اصالت خود را از دست میدهند.
مسالهها اگر اصالت و معنی دارند باید حل شوند. مسالهها را دور نزنیم.
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥ -
حركت ابدی است.
نفی ذهنی حركت
مانع حركت نخواهد بود.
بلكه شايد،
مايهی كم اثر شدن ما باشد
در شكل و "سو"ی حركت.
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥ -
رندي ميگفت كه هر دو ديوانهايد.
هنوز هم،
ميگويم ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد.
مرتضي در راه است و من مثل هميشه دلهرهام ميگيرد
از بيمسيريهاي اين تنها تجسم ماكروسكوپي عدم قطعيت هايزنبرگ.
رفيق خاطرات قديمي، ديرينه يار صميمي،
تو آشفتهي آرامشناپذير، با آن لبخندهاي ماندني و تحليلهاي ناب هميشگي
سمبل حيراني يك قطعه از وجودي كه به خود وانهادهاند در اين عالم.
تو نيم شيخ نيم رياضيدان نيم زمينشناس نيم شاعر نيم حافظ كلام خدا،
با آن دست نوشتههايي كه شبيه نسخ خطي شاهنامهاند،
هيچگاه هم
يك تمام تاجر نخواهي شد.
افسوس كه بيهوده روحت را ميفرسايي.
در ميان آدمهايي كه از جنس تو نيستند.
چشم به راهم تا بيايي و باز
زخم كهنه ي مساله هاي مشترك روحمان سر باز كند.
كه من هنوز زنده ام و مي تپم اينجا زير آوار زمان
و هنوز باور نكرده ام كه مرگ يك "فقط تغيير شيميايي برگشت ناپذير" باشد.
بيا كه من هنوز هم كلنجار مي روم اينجا با اين جهان به وسعت بازار
براي امكان يك "اخلاق مستقل خودبنياد".
متخصص فراكسيون بندي هاي موهوم،
يادت هست كه چقدر جوگير شده بوديم در آن نشست طوفاني؟
بيا كه هنوز هم "دوستان مي خندند آنجا".
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥ - می پرسید كه به نسبیت اعتقاد ندارم؟ نه ندارم. به نسبیت "صدق" اعتقاد ندارم. گزاره كاذب، همیشه كاذب است. حتی اگر در نهایت زیبایی سروده شود در شعری، یا خوانده شود در ترانه ای، یا بیانگیزاند در شعاری. زیبایی قالب ها را نسبتی با صدق محتواها نیست. نسبت زیبایی و صدق عموم و خصوص من وجه است. یا كه ساده تر بخواهید، "بی تفاوتی" است. گزاره ی كاذب زیبا هم همیشه كاذب است. و گاهی خطرناك. به كدام وفادارترید؟ زیبایی یا صدق؟
آن بندگان خدا (هيوم و پوپر) کلی خون دل خوردند تا معلوم کنند استقرا يقينآور نيست و ما هنوز داريم چوب تعهد کورمان را به گزارههايی میخوريم که با استقرا از مجموعههای تک عضوی(!) توليد کردهايم. حيف که پوپر فقط صد سال زنده بود و توفيق زيارت ما را نداشت.
میگويند که فيلبانان چوبدستی دارند که هرجا اطراق میکنند آن را در زمين فرو میکنند و فيلشان را با طناب به آن میبندند. فيلها هم خيال میکنند که نمیتوانند بروند و نمیروند. فيلها اسير چوب و طناب نيستند. آنها اسير شناخت خود دربارهی چوب و طناب هستند.
ماجرای مشابهی وجود دارد برای شکار ميمونها با قفس که يک نارگيل را درون آن میگذارند و ميمونها دست میبرند توی قفس به هوای نارگيل. ولی دست ميمون با نارگيلی در مشت از ميلههای قفس رد نمیشود. بيچاره نمیداند که میتواند نارگيل را رها کند و دستش را آزاد. شايد هم میداند و نمیخواهد.
و نقل است که روزی در شهری ولوله افتاده بود که غول آمده آن اطراف و دروازه را صد قفل زده بودند از ترس غول. فرزانهای پيدا شد و رفت بيرون به جستجوی حقيقت. ديد که کرم بيچارهای در حال پيچ و تاب خوردن است آن دورترها زير آفتاب صحرا. از غول ترسناکتر يقين به فرضيه غول است برای آدمها.
ياد مرحوم دکتر بخير که تزی داشت دربارهی اسارت انسان در چهار زندان طبيعت و تاريخ و جامعه و خودش. بگذريم که شريعتی خودش شد قفس برای ذهن بعضیها که بعدتر تخصص گرفتند در ساختن قفس برای آدمها. خلاصه در احوال خودمان که تامل میکنم میبينم بيش از آنکه اسير اين چهار زندان باشيم٬ اسير شناختهای باطل خود هستيم دربارهی آنها. نه اينکه بعد از عمری آبروداری ايدهآليست شده باشم ولی رسيده ام به اينکه شناختمان در مورد جهان از واقعيت جهان تعيين کنندهتر است برای ما(و نه برای جهان). اينطوری است که آزادی منوط میشود به معرفت يا دقيقتر بگويم معرفتشناسی.
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ - وقتی می گویم "كمال"، ابروهایتان گره می خورد. وقتی می گویم "ارتقای حالت وجودی آدم"، احساس رضایت می كنید. دلم تنگ می شود برای شرافت كلمات. افسوس می خورم كه، چرا اجازه دادیم واژه هایمان را فاسد كنند؟
‹‹ آیا بر انسان روزگارانی نگذشته است كه چیزی قابل ذكر هیچ نبود.›› ( انسان-۱)
مرا تحریك كرد به نوشتن٬ پس از مدتها خاموشی. نمیدانم كه این بیذكریهای طولانی به من مربوط است یا به روزگار. مردم از بس آرزو كردم رها شوم از روزگار. قصه برای من همان قصهی تقاوت "حال" و "مقام" بود در كلام عارفان كه اولی افت و خیز میكند با خوب و بد زمانه و دومی هست همیشه بیگزند روزگار.
خوش به حال آنها كه چاه نكنده آب برایشان میجوشید از دل این سرزمین خشك وجود. هرچه صبر میسوزانم، چیزی نمیجوشد از آن چشمههای مدفون و فراموش شدهی درونم. انگار كه اصلا نبودهاند. رها میكنم دوباره این كلنجار بیحاصل را. به سراغ دستنوشتههای قدیمی میروم تا شاید چیزی بیابم برای نجوای دوباره. حیرانتر میشوم از بیگانگیام با خویش. نبش قبر گذشتهها سودی نمیبخشد از بس که پوسیدهاند این استخوانهای دیرمرده.
ذهنم از فرط انباشتگی در حال انفجار است اما سرریز نمیكند. پر از سوال است و خاطره، كه هر خاطره از "سو"یی بازگشته (به یمن تلاقی با او) وهر سوال به "سو"یی نشانه رفته همچو تیری به كمانی تا انتها كشیده و در انتظار لغزشی برای رهایی. اما افسوس كه در دست قهرمانی است سنگی در میانهی میدان زندگی. با خود میاندیشم كدام "سو" را میپاید؟ كدام "سو" ارزش پاییدن دارد؟
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥ -


