معرفت آزادی است
اینجا خانه مادری من است.

حالا که خانه جدیدی پیدا کرده‌ام بعد از دو سال دوباره اینجا نوشتن راحت نیست. این پست بنا بود یک جور ادای احترام یا خداحافظی باشد با خانه‌ای که در آن متولد شدم. نوشتن روی دیوار‌های اینجا از همان اول هم تنها بیان احساس های تجربه شده نبود بلکه خود شکلی از احساس کردن و احساس شدن بود. حالا که برگشته‌ام و به در و دیوار اینجا نگاه می‌کنم حس غریبی دارم. باز هم به نفس نفس می‌افتم و باز هم سینه‌ام فشرده می‌شود و .... هنوز یادم مانده که این نشانه‌ی چه بود.

 آدرس و قالب اینجا را که عوض کرده بودم برگرداندم به آنچه که بود. دلم خواست همه چیز همان حسی را القا کند که داشت. تا اگر بخواهم از زندگی و آدم‌ها فرار کنم بیایم اینجا و اگر تاب نیاوردم سرم را بگذارم روی پنجره‌ی آن بالا و زار زار گریه کنم. آدم خانه‌ی پدری‌اش را این‌طور می‌خواهد. همان طور که از کودکی بوده. جای امن بودن. اینجا خانه‌ی من است. خانه‌ی مادری‌ام.

حالا باید بروم. میدانم که بازخواهم گشت. وقت دلتنگی و بیتابی و گریه.

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ -


باز هم خالی تر

هیچ چیز درد آورتر از این نیست که ذره ذره تجسم­های عینی ایده­آل­های ذهنی­ات را از دست بدهی. فرزانه ترین مردی که وجودش را از نزدیک تجربه کرده بودم مرد.

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ -


ماندنی شدم.

می­خواستم بروم اما نرفتم. خیال داشتم یک انتخاب بزرگ کرده باشم اما نکردم. همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد. صبح سفید شلوغی بود. سی ساعتی می­شد که نخوابیده بودم. آفتاب که زد کلی دعوا کردم با تصویرم توی آینه. اما او مهربان بود و در امن­ترین گوشه­ی تنهایی­اش بی دریغ به من پناه داد. جایی که انتظارش را نداشتم. مرا در آغوش کشید و آرامش بخشید. وقتی رسیدم به دانشگاه شاخه­های درخت­ها خم شده بود زیر بار دانه­های برف. من هم یکی از این درخت­ها بودم انگار. از پنجره­ی اطاقم به حیات دانشگاه خیره شدم. به هوش جاری نسل­ها. از علوم تا فنی پر بود از دختر­ها و پسر­هایی که داشتند با گلوله­های برفی یکدیگر را از راه دور نوازش می­کردند. همه­ی این یازده سال از پیش چشمم گذشت. نسل من نوازش از راه دور را هیچ وقت کشف نکرد. لحظه­های با شکوه به خاطره­های دور تبدیل شده­اند. این جنایت زمان بود یا خیانت من؟ در یک آن ذهنم همچون برف انباشته بر شاخه­ای خمیده فرو ریخت. تمامی حس غرور ناشی از تن زدن به یک انتخاب بزرگ همچون مجسمه­ای یخی در برار آتشی که در درونم حس می­کردم ذوب شد. ترجیح دادم بمانم و با زمان همدستی نکنم. ترجیح دادم "پیورساینتیست" نباشم وقتی قرار بود پیور بودنش به یک بعدی شدن وجود و شخصیت ساینتیستش گره خورده باشد. ترجیح دادم شبیه نشوم به سوسک­های پیر و فرتوتی که موقع اسباب کشی از زیر یخچال فرار می­کنند و از فرط دور بودن از نور رنگشان پریده و سفید شده­اند. ترجیح دادم با ترجیح­های دلم زندگی کنم. نیازی به سی صد و بیست کیلومتر فاصله نبود. آنچه به دنبالش بودم نزدیک­تر از آنی بود که فکر می­کردم. پس زدن وسوسه­ی یک انتخاب بزرگ خود انتخاب کوچکی نیست. حالا به آینده امیدوارم. اسباب­کشی بزرگ بالاخره یک روز اتفاق می­افتد. شاید "به زودی".

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ -


مماس

آدم­ها هرچقدر پخش­تر باشند از سطح تماس­شون با هم سهم کمتری می­برند. ...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ -


سگ داری

از سگ ولگرد وجودم نترس. ببین چطور له له میزنه. اون بیچاره هیچ­وقت استعداد تمیز و سربه­زیر و لوس بودن و با یه سوت سر رسیدن و دم تکون دادن و لیس زدن کفش­های صاحبش رو نداشت. قاعده­ی نگه داشتنش ساده نبود. می­دونم.

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ -


دندون لق میکلانژ

... بهش گفتم اثبات نمیشه کار عقل نیست. تو کتش نرفت که نرفت. اول می­خواست وجودش رو اثبات کنه. اما نشد. دندونم خیلی درد می­کرد. رضایت دادم و وجودش رو فرض گرفتیم. بعد گیر داد که صفاتش رو اثبات کنه. کلی هم بهشون ور رفت. باز هم نشد. درد دندونم شدیدتر شده بود. گفتم این دیگه لق شده. بکش بندازش دور. زیر بار نرفت. بی­خود نبود که بهش می­گفتند میکلانژ. دندونم براش عزیز بود. آخرش رضایت دادم و صفاتش رو هم فرض گرفتیم. فرض کرد و فرض کرد و فرض کرد. تراشید و تراشید و تراشید. تو دلم گفتم آدم عاقل که رو یونیت دندون پزشکی با دندون پزشک مته برقی به دست بر سر اثبات وجود خدا بحث نمی­کنه. بحث باهاش بیهوده و عقل براش بهانه بود. میکلانژ هم لابد موسی رو با دلش تراشیده بوده. یادم باشه نوبت بعدی بگم دندون عقلم رو بکشه. تو این قبیله به درد جویدن چیزی نمی­خوره. فقط هر از گاهی درد می­گیره.

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦ -


بی باده گلرنگ نمی شايد زيست.

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخيز و به جام باده كن عزم درست

كاين سبزه كه امروز تماشاگه تست

فردا همه از خاك تو برخواهد رست

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ٤ فروردین ۱۳۸٦ -


وجه اندیشمندانه جنون

تن زدن به آن اجتناب ناپذیر بود.(نبود؟) حالا حضور دارد و همه­جا را پر كرده است. بهتر بگویم، همه­جا را خالی كرده است. به واژه­ها قابل تقلیل نیست. درك بی واسطه­ی آن "امر شخصی" این­گونه بود. سرد و گس و تاریك. و این­گونه مرا به ورطه­ی هولناك تنهایی سوق داد. درك بی­واسطه چیز وحشتناكی است. حتی درك بی­واسطه­ی یك سیب سرخ. سیب سرخی كه در درون تو گل داده، روییده و كم كم رسیده است. هیاهوی آدم­های دور و برت هم پنهانش نمی­كند. كسی شیوه­ی تكرارش را به وقت شیرینی و شیوه­ی حذفش را به وقت تلخی نمی­داند. طعم سیب سرخ را نباید بی­واسطه چشید. نه اینكه زندگی در بهشت چیز دندان­گیری باشد. نه. این پایین تنهایی خیلی زجرآور است. هرچند كه راست است. واقعی است. دروغ نیست. طعم سیب سرخ را نباید بی­واسطه چشید. به وصفش در كتاب­ها باید اكتفا كرد.

دیر زمانی بود كه می­پنداشتم معرفت منحصر به "امر عمومی" است. استناد پذیر و اكتساب پذیر است. آموزاندنی است. به زبان راندنی است. به نقد گذاردنی است. اما چنین نبود. ساده بودم من. معرفت تنها به این­ها محدود نبود. درك بی­واسطه­ی یك تجربه­ی شخصی هم بود. انزوا آور هم بود. بیان­ناپذیر هم بود. فهم­گریز هم بود. هذیان هم بود. راستی هذیان. یادت هست؟ این وجه اندیشمندانه­ی جنون. به كدام­یك نزدیك­ترم؟ هذیان یا جنون؟

حالا معلق شد­ام. همه­ی اتصال­هایی كه وجودم را به آن بیرون بند می­كرد چنان از هم گسسته­اند كه گویی از آغاز نبوده­اند. زیر پایم دیگر سفت نیست. آن انبساط سكرآور آسمانی در كنار افق آبی متلاطم را دیگر حس نمی­كنم. احساس تعلیق هراس­آوری جای آن را گرفته است. آرامش­ام را باز خواهم یافت؟ نمی­دانم. نمی­دانم كه می­خواهمش دوباره یا نه. دروغ بود. رنجم داد. بعد از این همه درهم و برهم بوده­گی كاش می­شد از آینه عبور كنم و با تصویر آینه­ای دیوانگی­هایم یكی شوم. افسوس كه نمی­شود. فقط آینه مزاحم نیست. تصویر آینه­ای دیوانگی­هایم یك مركز كایرال دارد. چشمه­ای كه انطباق­ناپذیری از آن می­جوشد.

حالا بعد این همه روزها كه ذره ذره خودم را جراحی كرده­ام (و هیچ­كس نفهمیده انگار) دیگر چارچوبم را به دوش نمی­كشم. سبك­تر شده­ام ولی همه­ی حجم روحم مچاله می­شود توی خودش. خالی­تر هم شده­ام شاید. از كنار كیسه­ی ذهنم فقط گیجی چكه می­كند. هنوز هم "تحقق­ناپذیر"ها زجرآورتر از "اجتناب­ناپذیر"ها سنگینی می­كنند روی دلم. اگر چارچوبی مانده بود شاد می­خزیدم كنج آن به هوای آرامشی هرچند كاذب. اما نه. دیگر دلم برای چارچوب­ها تنگ نمی­شود. دلم نجوا می­خواهد. به سراغ آینه می­روم. خوب كه فكر می­كنم می­بینم عریانی­ام را ترجیح می­دهم. تصویر آینه­ای دیوانگی­های من! كایرال باش اما كدر نباش.

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ -


در هم تنیده

آنجا، آن بیرون، پشت پنجره­ی ادراك ما همه چیز در هم تنیده است.

ولی ما میل بی پایانی به تفكیك كردن­ها داریم.

چرا؟ چرا چشم و دست یا نگاه و لمس یا عشق و عقل آنچنان كه به تنهایی ما را سرشار میكنند، یكجا این طرف پنجره­ی ادراك ما میل به با هم "بودن"شان نمی آید؟

من سرش نمی­شود.

من دلش خون شده توی این عدم قطعیت­ها كه دارند احساس­هایش دو به دو با هم.

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ -


اسميت از اتاق رفت٬ ولی من باور ندارم.

نقل است ‌‌(1) كه وقتی جی. ای. مور در یكی از جلسات انجمن علوم اخلاقی كیمبریج درباره­ی نوع خاصی از گزاره­ها به صورت "P ولی من P را باور ندارم" صحبت می­كرده توجه ویتگنشتاین به شدت جلب می­شود. در ظاهر اهمیت موضوع برای ویتگنشتاین در این بوده كه گزاره­هایی مانند "اسمیت از اتاق رفت ولی من باور ندارم" مثال خوبی از "عوامل ناموجه در زبان" است و شاهد گویایی از این امر كه ممكن است گزاره­ای كاملا "ضد و نقیض از نگاه یك منطق­دان" نباشد ولی "در عمل فاقد صلاحیت" به شمار رود. بدون شک این سوی تحلیل که مد نظر ویتگنشتاین بوده است از نگاهی منطقی-فلسفی درست به نظر می‌رسد. اما شاید بتوان گفت که این نوع گزاره‌ها از جنبه‌ی دیگری که چندان هم به معنای کلاسیک کلمه منطقی-فلسفی نیست واجد اهمیت هستند. 

"P ولی من P را باور ندارم" هرچند در عمل بی صلاحیت است ولی بازتاب دهنده­ی "گسست"­ی زجرآور میان "من" و جهان است. ورطه­ای هولناك میان آرزو و واقعیت. "P ولی من P را باور ندارم" یعنی یك نفر دارد هنوز در درون خویش در برابر هجوم واقعیت زشت زمان و زندگی مقاومت می­كند. نقص كار شاید این باشد كه عادت كرده­ایم گزاره­ها همیشه چیزی را "روایت" كنند. اما این بار گویی كه یك نفر دارد "شكایت" می­كند.

"P ولی من P را باور ندارم" گزاره­ی مقاومت است. گزاره­ی تن در ندادن است. گزاره­ی رنج­های انسان در شكاف "هست" و "باید" است. گزاره­ی "اسمیت از اطاق رفت ولی من باور ندارم" را نباید گزارشی پیرامون "اسمیت" یا "اطاق" یا "رفتن" تلقی كرد. این گزارشی درباره­ی "من" و رنج­های او است. مساله "عوامل ناموجه در زبان" یا گزاره­ها­ی "در عمل فاقد صلاحیت" نیست. شاید بتوان گفت كه مساله كمی هم شخصی است: اسمیت از اطاق رفته ولی من دلش رضایت نمی­دهد.

با تقریب می­توان گفت كه همه­ی دانشمندان و بیشتر فلاسفه نهایت آرزوی­شان خوب "دیدن" نوع خاصی از "امر واقع" است. اما آنچه آنها جستجو می­كنند تنها نوع امر واقع نیست. گاهی می­شود كه دیدن انواع دیگرش زجرآور باشد. زندگی وقتی كه فقط به "دیدن" عالمانه نگذرد پر از من باور ندارم­ها است. من باور ندارم­هایی كه "من" را احاطه می­كنند. به "من" چنگ می­اندازند. تكه تكه­اش میكنند و می­توانند او را تا سرحد "انفصام از امر واقع"، یا به قول دكتر­ها شیزوفرنی، پیش ببرند. خلاصه اینکه از "من باور ندارم"ها نمی‌توان به سادگی یک منطق‌دان عبور کرد.


***

ونجلیز آهنگی دارد به نام Blade Runner. صادق یادش هست كه برای خودمان ترجمه­اش كرده بودیم دونده بر لبه­ی تیغ. نمیدانم ترجمه­ی درستی است یا نه. هرچه بود ترجیح ما بود در دوره­ی طلایی­ای از زندگی كه فقط با ترجیح­هایمان زندگی می­كردیم. حالا اما زندگی دویدن بر لبه­ی تیغی است كه یك طرفش پر از بزغاله­ها است و سوی دیگرش پر از من باور ندارم­های زهرآلود. یك طرف تلی از حماقت و یك طرف دندان­های تیز شیزوفرنی. "اسمیت از اطاق رفت، من باور نكردم و بزغاله­ها نفهمیدند"

====

‌‌(1) ویتگنشتاین، پوپر و ماجرای سیخ بخاری / ترجمه­ی حسن كامشاد

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥ -


ليلا

نمی­دانم چرا،

همه­ی عروس­ها قشنگ­اند و همه­ی عروسی­ها زشت؟

لیلا­ی ما هم عروس شد.

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥ -


انكار استفهام

شبی از شب­های سال هزار و نهصد و بیست و نه، لودویگ ویتگنشتاین خواب بدی دید و بیدار شد و در دفتر یادداشتش نوشت: " یك واژه­ی نو همچون بذری تازه است كه در بستر فهم افشانده شود". آخر قرار بود كه او یك روز فیلسوف بزرگی شود و بالاخره باید از یك جایی شروع می­كرد. تقریبا همه­ی فلسفه­ها و بخصوص انواع آلمانی آن­ها با یك بدخوابی شروع شده­اند. كابوس مادر فلسفه است. در مورد ویتگنشتاین اما من حدس می­زنم كه او در خواب جدل تندی با مولوی كرده باشد. البته نمی­دانم كه سیخ شومینه هم این­بار حضور داشته یا نه. شاید هم ماجرا از این قرار بوده كه شاگردهای یك استاد محترمی در هاروارد كه خیال می­كردند مولوی همان بابانوئل است، چند تا شمع نذر می­كنند تا پاسخ­های امتحان آخر ترم را شب كریسمس بابانوئل برایشان هدیه بیاورد. حضرت مولانا هم به جای هاروارد اشتباهی می­رود به خواب ویتگنشتاین و ناغافل از او می­پرسد كه "هیچ گندم كاری و جو بردهد؟" از این خط روی خط شدن­ها آن ­طرف هم پیش می­آید و زیاد جای نگرانی ندارد. حتی طبیعی است وگرنه هیچ كتابی نوشته نمی­شد. اگر فلاسفه نبودند كه خدا درخت را خلق نمی­كرد.

ایكاش حضرت مولانا به خواب ما هم می­آمد تا با او راجع به این ماجرای گندم و جو چهار كلمه درد دل كنیم. درد دل كه چه عرض كنم. چهار كلمه حرف حساب. آخر حضرت استاد لطف كن و بیا تكلیف ما را با این "استفهام انكاری" كه همین­طور انداختی و رفتی روشن كن. مردیم از انكار استفهام. ما سال­هاست كه داریم گندم می­كاریم و جو درو می­كنیم. زبان و سو تفاهم شده­اند دو روی یك سكه. سكه­ی روابط انسانی. دلمان خوش نشد كه حتی یك بار هم شده واژه­ی گندم بكاریم و فهم گندم درو كنیم. می­گوییم برف می­گویند مرداد. می­گوییم رود می­گویند مرداب. می­گوییم شر می­گویند نسبی. می­گویم سوخت می­گویند صبر. می­گوییم عشق می­پرسند چند؟ سرزمین عجایب شده این "بستر فهم". گفتگوی تمدن­ها و مفاهمه­ی پارادایم­ها پیشكش. بقال سر كوچه هم دیگر زبان ما را نمی­فهمد. اوژن یونسكو گفته بود داریم كرگدن می­شویم، ولی فكرش را نمی­كردیم كار آنقدر بیخ پیدا كند كه خربزه به شرط چاقو بخریم، مزه­ی خیار بدهد.

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ -


او حالا دو پی دوم با من زاویه دارد.

آن پایین­ترها، "جانور پرخور سه حرفی" بازتاب احساسی بود از واقعیتی "شاید تلخ". مرگ آدم­ها را می­خورد. این فقط یك زاویه­ی دید بود و زاویه­ی دید البته چیز خوبی است، چون می­توان آن را چرخاند و سرگیجه گرفت. من هنوز سرم گیج می­رود از وقتی كه صاحبدلی یادم آورد كه "كل نفس ذائقه الموت". اول خنده­ام گرفت مثل بچه­هایی كه سوار چرخ و فلك می­شوند و بعد سرگیجه شروع شد. حیفم آمد كه از باب سرگیجه هم شده ذكر این تفاوت پی دومی یا شاید دو پی دومی را اینجا نیاورم. جالب است. نه؟ درك عمومی همیشه این بوده كه مرگ همچون هیولایی زنده­ها را می­بلعد. ولی یك نگاهی هم پیدا شده كه می­گوید این شمایید كه مرگ را می­چشید و تلخ و شیرینش هم پای خودتان است.

در هر حال و به رغم همه­ی تلقین­های دیرین جاودانگی، آدمی سوزش عدم را احساس می­كند. بخصوص وقتی كه دست­های سیاه یا چه فرقی می­كند سفید مرگ كسی یا چیزی را از سرشاخه­های هشیار ادراكش چیده باشد. زاویه­ها چه اهمیتی دارند وقتی كه من هنوز دلم تنگ می­شود برای آن پیرمرد آرام و صبوری كه وقتی رفت، تكیده و خمیده بود. صورتش را به تلخی در یاد دارم وقتی مشت مشت خاك سرد و سیاه می­پوشاندش آن پایین توی تاریكی جهان سایه­ها. هرچند كه مزه­ی شیرین ندای "الموت حق و الحیات حق"، كه شنیدم آن لحظه از مرد تلقین­خوان، هنوز زیر زبانم است.

مصداق "الذین فی اموالهم حق المعلوم" كه ذكر "یارب نظر تو برنگردد" همیشه گوشه­ی لب­هایش برق می­زد، حالا دیگر نیست. من مانده­ام تنها در جهان زاویه­ها. از او برای من اما چیزی نمانده جز عكسی و عصایی وخاطره­ای. و هم یك وجب خاك گوشه­ی حیاط امامزاده كه در دنیایی كه روز به روز خالی­تر می­شود از خدا برای چون منی كه روز به روز تنهاتر می­شود در خویش، غنیمتی است. هنوز هم دلم قوت می­گیرد از بوی اصالتی كه آنجا پیچیده بود لای درخت­های انار و انجیر و انگور و گلدان­های شمعدانی. هرچند كه دلم می­گیرد باز برای او وقتی به یاد می­آورم چگونه سرشار از لذت می­شد از آن پیچی كه بوته­های كاهو خورده بودند توی كرت آخر باغچه. چه می­توانم كرد جز آنكه با همه­ی آرزوهای وجودم گلاویز شوم در یك نغمه.

نغمه­ای با تلخی طعم كاهوهای آخرین كرت.

*******

ای كاش كه جای آرمیدن بودی     /     یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صدهزار سال از دل خاك  /   چون سبزه امید بردمیدن بودی

(رباعیات خیام- شجریان/شاملو)

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ -


زخم خیال فهم

وقتی گاهی گریز میزنم به آن جای رازآلودی

که مرزهای پیچیده­ی فیزیولوژی و روح را

چیزی ساده و فرار بر هم میزند،

صدایی به گوشم می خواند که زخم­ها اصالت دارند.

اصالت آدم­ها را با اصالت زخم­هایشان سنجیده­اند،

آنان که فهمیده­اند.

آنان که از خیال فهم چیزی چشیده­اند.

از خود می­پرسم،

وقتی که بزرگترین مرز­های تاریخ معرفت

با چند تکان کوچک میکروسکوپی آشفته می­شود،

کدام اصالت باقی می­ماند؟

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ -


مردی دوباره مرد.

در سالگرد شب

آن زاغ بد خبر

آمد نشست و گفت

مردی دوباره مرد.

****

همچون گذشته­ها

خبر باز ساده بود

"مردی دوباره مرد"

و آب هم از آب

حتی تکان نخورد.

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥ -


استسقای جاری "زنده" گی

تو كه از حكایت "نشست و نوشید و رفت" رنگ غم می­خورد توی نگاهت و دلت می­گیرد

و كامت تلخ می­شود از انفصام غایی همه­ی اتصال­ها،

هنوز خیلی خوش­بختی كه از "نشست و نوشاند و رفت" نمی­سوزی

در استسقای جاری زند­ه­گی

و گلویت ترك نمی­خورد از عطش ذاتی همه­ی سیراب شدن­ها.

تو كه سرشار می­شوی از احساس آزادی

وقتی همه­ی اعتبارهای "خیر" و "صدق" و "زیبایی"

ذره ذره می­سوزند و دود می­شوند در تنوره­ی نسبیت ادراكت،

هنوز خیلی خوش­بختی كه "خالی یك بزرگ" در درون سینه­ات نمی­سوزد

و دلت برای یك "معتبر مطلق" تنگ نمی­شود.

كوتاه قصه اینكه آشفتگی­های وجود تقصیر ما نبوده اند.

تقصیر ما نبوده اگر جنس­مان جور در نیامده با

"خشونت آداب و رسوم و اجبار عادت به توحش زندگی اجتماعی".

توحشی كه وجه غالب آن در اصالت كاذب تقسیم­بندی­هاست.

تقسیم­بندی­های پلیدی كه حضورشان را به ما تحمیل می­كنند

و خلق شده­اند تا بیگانگان را آشنا بنمایند و آشنایان را بیگانه.

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٥ -


بادكنك­ها و دوست­داشتن­ها

وقتی برایش یك بادكنك می­خریدند،

دوست­شان می­داشت.

وقتی برایش یك بادكنك بزرگ می­خریدند،

زیاد دوست­شان می­داشت.

حالا هیچ­كس برایش بادكنك نمی­خرد.

چون "او بزرگ شده است".

ولی آن­ها اشتباه می­كنند.

هیچ­كس، هیچ­وقت بزرگ نمی­شود.

این بادكنك­ها و دوست­داشتن­ها هستند كه بزرگ می­شوند.

آن­ها هنوز هم خیال می­كنند كه زندگی رقابت آدم­هاست.

اما این­طور نبود.

زندگی رقابت بود، اما رقابت آدم­ها نبود.

زندگی رقابت بادكنك­ها و دوست­داشتن­ها بود،

برای بزرگ شدن.

گاهی بادكنك­ها عقب می­افتادند،

گاهی دوست­داشتن­ها.

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥ -


بی گناه، اساطیرمان

قوی و شجاع بودند.

و تا بودند ته دلمان قرص بود.

تنها شدیم و حالا،

دلم برای اساطیرمان تنگ می­شود.

طفلكی­ها گناه داشتند.

آنها را وقتی به بحث گذاشتیم،

مردند.

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ -


فزوني جستن را يا فريب خوردن را ؟

"فزونی جستن شما را فریفت تا به گورستان ها رسیدید."        (تكاثر-۱و۲)

از لای خفگی این همه گرما و دود و عرق و سرسام زجرآور ترافیك، پرسان پرسان خودشان را رساندند به تیمچه­ی حاجب­الدوله و بازارچه­ی بلور و یك باربرك جوانی را پیدا كردند و كلی چانه زدند كه هزار تومان نه و هشتصد تومان ... .

دم خنك هوای تیمچه­ی حاجب­الدوله با آن سقف و بنای كهنه و آن كفترهایی كه بالای سر آدم­ها پر می­زدند داشت كم­كم یاد هزاردستان علی حاتمی را زنده می­كرد كه یكهو رسیدند به حجره­ای كه قرار بود یك دست چینی پر تكه­ی اورلاندوی آلمانی بخرند، هشتصد هزار تومان... همین.

و صدای چندش­آور قرچ و قروچ خرد شدن استخوان­های یك تمدن پوسیده زیر گام­های یك تمدن سرحال، پس زمینه­ی صدای استاد چینی فروش بود كه داشت جان می­كند تا بفهماند كه طرح این چینی­ها كوبیسم است و برای چی گل اردور خوری­اش با گل در قندان­اش فرق دارد و دسته­ی قوری­اش – گلاب به روی­تان – آدم را یاد دسته­ی آفتابه­های مسی قدیم می­اندازد. خلاصه اینكه یك دوره­ی فشرده­ی فلسفه­ی هنر پست­مدرن هم پاس كردند تا معلومشان شد كه عمر استكان­های كمر باریك لب طلایی و پارچ و لیوان­های ناصرالدین شاهی تمام شده و بعد هم دو واحد آنالیز كیفی در محضر استاد چینی­فروش درس گرفتند تا بفهمند كه تركیب درصد خاك فلان معدن آلمان چگونه است و چرا رنگ این بشقاب­ها عوض سفید یخچالی مثل رنگ صورت آن جوانك باربر زرد سوخته است ... .

و وقت برگشتن هم هیچ­كس جرات نكرد به لحظه­ی باشكوهی فكر كند كه یكی از این پیاله­های پست مدرن از دست نوعروسی می­افتد و می­شكند و مهر "ناقصی" می­خورد روی پیشانی این "دست" پست مدرن. و هیچ­كس هم نفهمید كه زندگی عجب موجود خنده­آوری است و ما آدم­ها چقدر گریه­آوریم و چقدر ابزار ابزارهایمان شده­ایم. و هیچ­كس هم ندید كه ته همه­ی این ماجراها آن جانور پرخور سه حرفی لم داده و قاه قاه به ما می­خندد.

و من كه نشسته بودم و این­ها را می­نوشتم

و "الهیكم التكاثر، حتی زرتم المقابر" را زمزمه می­كردم

به این فكر افتادم كه این ندای ترس­آور آسمانی،

فزونی جستن را بیشتر دشمن می­دارد یا فریب­خوردن را؟

 

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥ -


ايكاش حالمان حال استمراری بود.

گاهی آنقدر دلم می­گیرد از طول كشیدن­ها كه كلی بد و بیراه می­گویم به كرونوسوس خدای تنبل زمان. آخر چه می­شد اگر خورشید كمی چاق­تر بود یا ماه كمی آن طرف­تر پرسه می­زد. یا حتی اگر زمین كمی پرخورتر بود و دیگر در هر ثانیه این همه قل نمی­خورد.

اما نه، تقصیر این­ها نیست. بیچاره "مه و خورشید و فلك" كه در كار خودشان بودند قبل از اینكه ما اسطرلاب بسازیم و تقویم بنویسیم. این ما بودیم كه ترجیح دادیم دایره­ی ساعت­هایمان دوازده قسمت باشد. آن هم مساوی!!!

این ما بودیم كه تصمیم گرفتیم سال سی­صد و شصت و پنج روز باشد و سالروز تولدمان روز مهمی. راستی چرا هرسال روز تولدمان را جشن می­گیریم؟ چرا هر روز ساعت تولدمان را جشن نمی­گیریم؟ و یا حتی هر ساعت، دقیقه­اش را یا هر دقیقه، ثانیه­اش را؟ حوصله­اش را نداریم؟ یا سرمان شلوغ است؟ چرا سرمان آنقدر شلوغ نیست یا آنقدر كم­حوصله نیستیم كه هر دو سال یا هر ده سال یكبار "نزول اجلالمان را به باغ­وحش این عالم" هورا بكشیم.

نه كه فقط جنبه­ی اشرف مخلوقات بودن را نداشته باشیم. روی­مان هم زیاد است. مگر این ما نبودیم كه تصمیم گرفتیم درخت­ها سالی یكبار شكوفه بدهند و این همه طول بكشد تا سیب برسد. حق­مان است كه گاهی عزا و عروسی­مان با هم قاطی شود. خودمان خواستیم كه اصالت آسمانی گردش زمین به دور ماه از گردش خورشید به دور زمین بیشتر باشد.

این ما بودیم كه دلمان خواست هریك روز فقط یك طلوع و یك غروب داشته باشد. "اگر و تنها اگر" از اول قرار گذاشته بودیم كه هر صد بار یا هر صدهزار باری كه خورشید طلوع می­كند "یك و تنها یك" روز باشد، الان حال و روز بهتری داشتیم. آن­وقت دیگر همه­چیز اینقدر دور و گنگ و مجادله­برانگیز و دست­نیافتنی نبود. آن­وقت شاید امروز چهلم هابیل بود و شاید همین دیروز بود كه محمد از آن كوه پایین آمده و ما را صدا زده بود. و بی­شك كسی نمی­دانست كه ماضی بعید چیست. و شاید دلمان برای هم تنگ نمی­شد از بس حالمان حال استمراری بود. آن وقت همه­ی جنگ­های تاریخ فقط به اندازه­ی قهر و آشتی بچه­خاله­ها جدی بودند و آن­وقت دیگر فقط پشه­ها عمرشان كوتاه نبود و حتما همه­ی شاعرها خیام بودند و هیچ­كس فیلسوف نبود.

و اگر همه­چیز خوب یادمان می­ماند(مثل مزه­ی كشك بادنجان ناهار دیروز) دیگر بین "نوزده" و "بیست ویك" و "بیست و سه" شك نمی­كردیم و همه­ی روزها و شب­ها قدر داشتند و در آسمان همیشه باز بود.

ولی نه، زیاد هم خوشبین نباشیم. اگر این ماییم كه آن­وقت بین "صد و نوزده" و "صد و بیست و یك" و "صد و بیست و سه" شك می­كردیم.

از بس كه حواسمان پرت است.

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥ -


براي دوستداران دشوارخوانی و ديرفهمی

نوشتن، جنايت نيست. 

پنهان كردن يافته­ها و داشته­ها در پشت پيچيدگی واژه­ها، جنايت است.

در اين عالم وجود كه خود چون جنگلی تاريك حيرت زاست،

دل دادن به پيچيده­گويی كم از گم شدن در جنگل تاريك هراس انگيز نيست.

===================================

راه هموار است زيرش دامها / قحط معنی در ميان نامها

لفظها و نامها چون دامهاست / لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست

آن يكی ريگی كه جوشد آب ازو / سخت كمياب است رو آن را بجو   

مثنوی (دفتر اول)

===================================

مير داماد شنيدستم من / كه چو بگزيد بن خاك وطن

بر سرش آمد و از وی پرسيد / ملك قبر كه من ربك، من؟

مير بگشاد دو چشم بينا / آمد از روی فضيلت به سخن

اسطقسی ست، بدو داد جواب / اسطقسات دگر زو متقن

حيرت افزودش از اين حرف ملك / برد اين واقعه پيش ذوالمن

كه زبان دگر اين بنده ی تو / مي دهد پاسخ ما در مدفن

آفريننده بخنديد و بگفت / تو به اين بنده ی من حرف نزن

او در آن عالم هم زنده كه بود / حرفها زد كه نفهميدم من

نيما يوشيج

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٥ -


گناه از ماست؟

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

گر بیافروزیش،

رقص شعله­اش تا بیكران پیداست.

ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست.  

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥ -


دو مساله در باب " تعریف" : فقر و آشوب

مساله­ی اول: ما به فقر تعریف دچاریم.

ذهن ما و ذهن آدم­های اطراف ما برای بسیاری از وضعیت­های وجودی كه ممكن است تحقق یابند تعریفی ندارد. برخی از پدیده­ها و یا حالات فردی و جمعی و برخی از "مناسبات انسانی" برای ما ناشناخته­اند. این در حالی است كه جامعه عادت دارد به طور "سامانمند" و در عین حال تا حدودی "ناخودآگاه" از طریق ساز و كارهایی كه در اختیار دارد از پدیده­ها و حالت­هایی كه در دایره­ی "تعاریف مستقر" نمی­گنجند اجتناب كند و گاهی هم می­كوشد تا آن­ها و عاملان آن­ها را "حذف" نماید.

این فقر تعریف كه به نفی بسیاری از موقعیت­ها، پدیده­ها و رفتارهای جدید می­انجامد بسیاری از فرصت­ها را از جامعه و افراد آن می­گیرد. از این رو "فقر تعریف" به عنوان یك "مفهوم ذهنی" با "كمبود گوناگونی" به عنوان یك "حقیقت عینی" در عرصه­ی جامعه هم­ارز می­شود. نبود تنوع یعنی نبود خلاقیت و محدودیت گزینه­های ممكن در ساحت زیست انسانی. ولی موقعیت­های جدید به هرحال بوجود می­آیند و فقر تعریف به "بی­چاره­گی" افراد درگیر در این موقعیت­ها می­انجامد.

 مساله­ی دوم: ما در آشوب تعاریف گرفتاریم.

نظم اجتماعی محصول نظم "تعاریف مستقر" در ذهن جامعه است. ذهن جامعه انباشته است از تعاریف و عمل جامعه در پرتوی تعاریفی كه در ذهن دارد شكل می­گیرد. تعاریف، قراردادهای اجتماعی ناخودآگاه هستند و ما در دوره­ی آشفتگی تعاریف زندگی می­كنیم. اجماع عمومی غالبی بر سر بسیاری از پدیده­های زندگی فردی و اجتماعی وجود ندارد. بسیاری از تعاریف هرچند كه در بلندگوهای عمومی جار زده می­شوند ولی در ذهن جامعه غلبه­ای ندارند. حتی گاهی هیچ­چیز در ذهن جامعه غلبه­ای ندارد. این آشفتگی تعاریف در ذهن جامعه به "بی­عملی"، "تضادهای اجتماعی"، چندگانگی شخصیت"، "كاهش امنیت روانی" و "خشونت" در اشكال مختلف منجر می­شود. جهانی شدن هم در این ماجرا بی­تاثیر نیست. هرچند كه مشكل اصلی ضعف درونی است. در بسیاری از دوره­های دورتر تاریخ آدم­ها علی­رغم همه­ی نداشتن­ها از این امنیت روانی حاصل از "زندگی زیر سایه­ی تعاریف مسلط" برخوردار بوده­­اند ولی ما امروز از آن محروم­ایم.

و یك "شاید پاسخ" 

بسیاری از تلاش­های روشنفكری در ایران محدود بوده است به تلاش برای نفی "رفتار"، "پدیده" یا "وضعیتی" كه غلط پنداشته می­شده است. این فرآیند برای روشنفكر و جامعه پرهزینه است زیرا به طرد و انزوای روشنفكر و آشفتگی ذهنی جامعه منجر می­شود. از سوی دیگر جنبش­های موفق تاریخی آن­هایی بوده­اند كه به صورت هوشمندانه بی­آنكه "رفتار"ها، "پدیده"ها یا "وضعیت"های موجود را نفی كنند به "تجدید تعریف" و از این طریق به استحاله یا تغییر كاركرد آن­ها ­پرداخته­اند.مرحوم شریعتی نمونه­ی خوبی بود از تلاش هوشمندانه برای بازخوانی تعاریف مستقر و تلاش برای ارایه­ی تعاریف جدیدی كه با اهداف روشنفكری (خوب یا بد) سازگار درآید. از این منظر شریعتی یك پروژه­ی ناتمام است. وظیفه­ی روشنفكر ارایه­ی تعاریف تازه، بازخوانی و اصلاح تعاریف موجود و مبارزه برای نفی تعاریف غلط و فراگیركردن تعاریف جدید است.

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥ -


مرتضي آمد.

مثل هميشه،

پر از استهزاي سقراطي.

...

پيام هاي ديگران()        link        دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٥ -


"من" افراز پذیر نيست.

گذشته و حال و آینده انتزاع ذهن­اند از حركت وجود.

"­من­" دیروز و امروز و فردا یك وجود بیشتر نیست و هر نوع اتصالی با این وجود به طرز اجتناب ناپذیری اتصال با "كل" آن خواهد بود. تاریخ شخصی هر انسان تسلسل به هم پیوسته­ی حالات وجودی او است و نه گذشته­ی او. كل این تسلسل به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه در ادراك او (و در او) حضور دارد و به او شكل می­دهد. قطعه قطعه كردن آدمها و قطع "همبستگی" ها و "برهمكنش" های میان این قطعات ممكن نیست.

هر "افراز"ی در مجموعه­ی وجود یك "تقریب ذهنی" ­است.

تحلیل مبتنی بر "ضروریات سنی" یك "این همان گویی" ابطال ناپذیر و تا حدودی خالی از "لطف" است. تحویل و تقلیل پدیده­های انسانی به ضروریات سنی چیزی به معرفت ما در مورد آنها نمی­افزاید و تنها شاید وقتی كلافه­ایم دل ما را خنك كند. این لباس را می­توان به تن هر رفتاری پوشاند. با این نگاه می­توان هر پدیده­ی انسانی را (هر چقدر هم بدیع باشد) توجیه كرد و توجیهی كه خصلت پیشگویانه ندارد به باید و نبایدی منطقی نمی انجامد. از پشت عینك "ضرورت سن" همه چیز اجتناب ناپذیر می­نماید و "انتخاب و مسولیت" اصالت خود را از دست می­دهند.

مساله­ها اگر اصالت و معنی دارند باید حل شوند. مساله­ها را دور نزنیم.

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥ -


حركت وجود ابدی است.

حركت ابدی است.

نفی ذهنی حركت

مانع حركت نخواهد بود.

بلكه شايد،

مايه‌ی كم اثر شدن ما باشد

در شكل و "سو"‌ی حركت.

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥ -


براي مرتضي، از پشت سنگر خاطرات

رندي مي­گفت كه هر دو ديوانه­ايد.

هنوز هم،

مي­گويم ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد.

مرتضي در راه است و من مثل هميشه دلهره­ام مي­گيرد

از بي­مسيري­هاي اين تنها تجسم ماكروسكوپي عدم قطعيت هايزنبرگ.

رفيق خاطرات قديمي، ديرينه يار صميمي،

تو آشفته­ي آرامش­ناپذير، با آن لبخندهاي ماندني و تحليل­هاي ناب هميشگي

سمبل حيراني يك قطعه از وجودي كه به خود وانهاده­اند در اين عالم.

تو نيم شيخ نيم رياضي­دان نيم زمين­شناس نيم شاعر نيم حافظ كلام خدا،

با آن دست نوشته­هايي كه شبيه نسخ خطي شاهنامه­اند،

هيچ­گاه هم

يك تمام تاجر نخواهي شد.

افسوس كه بيهوده روحت را مي­فرسايي.

در ميان آدمهايي كه از جنس تو نيستند.

چشم به راهم تا بيايي و باز

زخم كهنه ي مساله هاي مشترك روحمان سر باز كند.

كه من هنوز زنده ام و مي تپم اينجا زير آوار زمان

و هنوز باور نكرده ام كه مرگ يك "فقط تغيير شيميايي برگشت ناپذير" باشد.

بيا كه من هنوز هم كلنجار مي روم اينجا با اين جهان به وسعت بازار

براي امكان يك "اخلاق مستقل خودبنياد".

متخصص فراكسيون بندي هاي موهوم،

يادت هست كه چقدر جوگير شده بوديم در آن نشست طوفاني؟

بيا كه هنوز هم "دوستان مي خندند آنجا".

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥ -


زيبايي، صدق نيست.

می پرسید كه به نسبیت اعتقاد ندارم؟

نه ندارم. به نسبیت "صدق" اعتقاد ندارم.

گزاره كاذب،

همیشه كاذب است.

حتی اگر در نهایت زیبایی

سروده شود در شعری،

یا خوانده شود در ترانه ای،

یا بیانگیزاند در شعاری.

زیبایی قالب ها را نسبتی با صدق محتواها نیست.

نسبت زیبایی و صدق

عموم و خصوص من وجه است.

یا كه ساده تر بخواهید، "بی تفاوتی" است.

گزاره ی كاذب زیبا

هم

همیشه كاذب است.

و گاهی خطرناك.

به كدام وفادارترید؟ زیبایی یا صدق؟

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ -


فيل‌ها و آدم‌ها

آن بندگان خدا (هيوم و پوپر) کلی خون دل خوردند تا معلوم کنند استقرا يقين‌آور نيست و ما هنوز داريم چوب تعهد کورمان را به گزاره‌هايی می‌خوريم که با استقرا از مجموعه‌های تک عضوی(!) توليد کرده‌ايم. حيف که پوپر فقط صد سال زنده بود و توفيق زيارت ما را نداشت.

می‌گويند که فيل‌بانان چوبدستی دارند که هرجا اطراق می‌کنند آن را در زمين فرو‌ می‌کنند و فيل‌شان را با طناب به آن می‌بندند. فيل‌ها هم خيال می‌کنند که نمی‌توانند بروند و نمی‌روند. فيل‌ها اسير چوب و طناب نيستند. آن‌ها اسير شناخت خود درباره‌ی چوب و طناب هستند.

ماجرای مشابهی وجود دارد برای شکار ميمون‌ها با قفس که يک نارگيل را درون آن می‌گذارند و ميمون‌ها دست می‌برند توی قفس به هوای نارگيل. ولی دست ميمون با نارگيلی در مشت از ميله‌های قفس رد نمی‌شود. بيچاره نمی‌داند که می‌تواند نارگيل را رها کند و دستش را آزاد. شايد هم می‌داند و نمی‌خواهد.

و نقل است که روزی در شهری ولوله افتاده بود که غول آمده آن اطراف و دروازه را صد قفل زده بودند از ترس غول. فرزانه‌ای پيدا شد و رفت بيرون به جستجوی حقيقت. ديد که کرم بيچاره‌ای در حال پيچ و تاب خوردن است آن دورترها زير آفتاب صحرا. از غول ترسناک‌تر يقين به فرضيه غول است برای آدم‌ها.

ياد مرحوم دکتر بخير که تزی داشت درباره‌ی اسارت انسان در چهار زندان طبيعت و تاريخ و جامعه و خودش. بگذريم که شريعتی خودش شد قفس برای ذهن بعضی‌ها که بعدتر تخصص گرفتند در ساختن قفس برای آدم‌ها. خلاصه در احوال خودمان که تامل می‌کنم می‌بينم بيش از آن‌که اسير اين چهار زندان باشيم٬ اسير شناخت‌های باطل خود هستيم درباره‌ی آن‌ها. نه اين‌که بعد از عمری آبروداری ايده‌آليست شده باشم ولی رسيده ‌ام به اين‌که شناختمان در مورد جهان از واقعيت جهان تعيين کننده‌تر است برای ما(و نه برای جهان). اين‌طوری است که آزادی منوط می‌شود به معرفت يا دقيق‌تر بگويم معرفت‌شناسی.

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ -


واژه ها فاسد شده اند.

وقتی می گویم "كمال"،

 ابروهایتان گره می خورد.

وقتی می گویم "ارتقای حالت وجودی آدم"،

 احساس رضایت می كنید.

دلم تنگ می شود برای شرافت كلمات.

افسوس می خورم كه،

چرا اجازه دادیم واژه هایمان را فاسد كنند؟

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥ -


سوی بی ذكری

‹‹ آیا بر انسان روزگارانی نگذشته است كه چیزی قابل ذكر هیچ نبود.›› ( انسان-۱)

مرا تحریك كرد به نوشتن٬ پس از مدت‌ها خاموشی. نمی‌دانم كه این بی‌ذكری‌های طولانی به من مربوط است یا به روزگار. مردم از بس آرزو كردم رها شوم از روزگار. قصه برای من همان قصه‌ی تقاوت "حال" و "مقام" بود در كلام عارفان كه اولی افت و خیز می‌كند با خوب و بد زمانه و دومی هست همیشه بی‌گزند روزگار.

خوش به حال آن‌ها كه چاه نكنده آب برایشان می‌جوشید از دل این سرزمین خشك وجود. هرچه صبر می‌سوزانم، چیزی نمی‌جوشد از آن چشمه‌های مدفون و فراموش شده‌ی درونم. انگار كه اصلا نبوده‌اند. رها می‌كنم دوباره این كلنجار بی‌حاصل را. به سراغ دست‌نوشته‌های قدیمی می‌روم تا شاید چیزی بیابم برای نجوای دوباره. حیران‌تر می‌شوم از بیگانگی‌ام با خویش. نبش قبر گذشته‌ها سودی نمی‌بخشد از بس که پوسیده‌اند این استخوان‌های دیرمرده.

ذهنم از فرط انباشتگی در حال انفجار است اما سرریز نمی‌كند. پر از سوال است و خاطره، كه هر خاطره از "سو"یی بازگشته (به یمن تلاقی با او) وهر سوال به "سو"یی نشانه رفته همچو تیری به كمانی تا انتها كشیده و در انتظار لغزشی برای رهایی. اما افسوس كه در دست قهرمانی است سنگی در میانه‌ی میدان زندگی. با خود می‌اندیشم كدام "سو" را می‌پاید؟ كدام "سو" ارزش پاییدن دارد؟

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥ -